حدیث قرطاس دکتر عباسی
قسمت پنجم برنامه برگی از تاریخ با کارشناسی حجت الاسلام و المسلمین عباسی
موضوع:حدیث قرطاس
دیگر قسمت ها
برنامه «برگی از تاریخ»
عنوان برنامه: حدیث قرطاس
کلیدواژه: یوم الإثنین؛ حبر أمت؛ سپاه أسامه؛ مشرکین مکه؛ سلمان؛ مقداد؛ ابوذر؛ الصلاة خلف ولد الزنا!
استاد: حجت الاسلام و المسلمین عباسی
مجری: محمدرضا گودرزی
مجری:
بسم الله الرحمن الرحیم الحمدلله رب العالمین. با نام و یاد خدا عرض سلام و ادب و احترام دارم خدمت شما بینندههای عزیز. امیدوارم که هر جا هستید حالتان خوب باشد، ایام به کامتان باشد و ساعات و لحظات خوبی را ان شاءالله سپری کرده باشید.
خیلی خوشحالیم که «شبکه جهانی حضرت ولی عصر» را انتخاب کردید و مشاهده میفرمایید.
امشب هم با یک برنامه دیگر از سری برنامههای «برگی از تاریخ» این سعادت و افتخار را پیدا کردیم که در خدمت شما باشیم. امیدوارم که شما هم تا پایان برنامه همراه ما باشید و برنامه مورد توجهتان ان شاءالله قرار بگیرد.
کارشناس محترم برنامه حضرت حجت الاسلام و المسلمین عباسی هم در برنامه حضور دارند. ان شاءالله که شما با ما همراه باشید تا پایان برنامه و ان شاءالله برنامه مورد توجهتان قرار گرفته باشد. حاج آقا سلام علیکم و عرض ادب، خیلی خوش آمدید؛
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
سلام علیکم و رحمة الله. بنده هم خدمت بینندگان عزیز و گرامی «شبکه جهانی حضرت ولی عصر» عرض سلام و ادب و احترام دارم و همینطور عرض تسلیت به مناسبت ایام عزاداری اهل بیت (علیهم السلام).
پیش رو دو سه مناسبت مهم و ایام مهم داریم. شهادت رسول گرامی اسلام و امام حسن مجتبی (علیهم السلام) بیست و هشتم ماه صفر و روز 30 ام صفر و روز آخر ماه صفر شهادت حضرت علی بن موسی الرضا (علیه السلام).
در آستانه شهادت پیامبر گرامی اسلام هستیم و امیدوارم که خدای متعال به ما و شما توفیق عزاداری و درک معارف اهل بیت و آنچه که پیامبر مد نظرشان بود را عنایت بفرماید.
مجری:
خیلی سپاسگزارم که وقت گذاشتید و در برنامه حضور پیدا کردید. امشبان شاءالله در خدمت حضرتعالی هستیم. حالا اگر موافق باشید خودتان خلاصهای از موضوع برنامه امشب که قرار است خدمت بینندههای عزیز باشیم بفرمایید تا ان شاءالله با ادامه برنامه در خدمتتان باشیم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
بسم الله الرحمن الرحیم و به نستعین إنه خیر ناصر و معین ثم الصلاة و السلام علی سیدنا و نبینا و حبیب قلوبنا و شفیع ذنوبنا ألذی سمی فی السماوات و أحمد و فی الأرضین أبی القاسم مصطفی محمد و علی أهل بیته الطیبین الطاهرین المعصومین المنتجبین سیما بقیة الله فی الأرضین روحی و أرواح العالمین لتراب مقدمه الفداء و اللعن الدائم علی أعدائهم اجمعین من الآن إلی قیام یوم الدین
اللهم کن لولیک الحُجَّةِ بن الحسن، صلواتُک علیه و علی آبائهِ، فی هذه السّاعة و فی کلِّ ساعةٍ، ولیاً و حافظاً، و قائداً و ناصراً، و دلیلًا و عیناً، حتی تسکنه أرضک طوعاً، و تُمتّعَهُ فیها طویلا
در آستانه شهادت رسول گرامی اسلام هستیم. در سال دهم هجری روز شهادت و در آن سال روز دوشنبه یا «یوم الإثنین» اتفاق افتاد. این تقریباً متفق هست بین تواریخ شیعه و اهل سنت.
پنجشنبه قبل از شهادت نبی مکرم اسلام یعنی چهار یا پنج روز مانده به شهادت رسول گرامی اسلام اتفاق بسیار مهمی در تاریخ اسلام رخ داد و آن درخواست پیامبر بود وقتی که عده زیادی از صحابه به دیدن پیامبر آمدند.
صحابه و کسانی که در مدینه بودند جمعیت زیادی بودند که شاید هزاران نفر بودند. حجره پیامبر یک حجره کوچکی هست و قرار نیست در عیادت پیامبر همه افراد بتوانند شرکت کنند یا همزمان حضور داشته باشند.
آن عیادت اصلی که از پیامبر اتفاق افتاد در روز پنجشنبه بود. بیماری رسول اکرم سنگین شد و بیماری شدید شد و در واقع این احتمال وجود داشت رحلت رسول گرامی اسلام اتفاق بیفتد. چون پیامبر از ماهها قبل فرموده بودند:
«وَإِنِّی لاظن أَنِّی یوشِک أَنْ أدعی فَأُجِیبَ»
گمان میکنم به اواخر عمرم نزدیک شدهام.
المعجم الکبیر، اسم المؤلف: سلیمان بن أحمد بن أیوب أبو القاسم الطبرانی، دار النشر: مکتبة الزهراء - الموصل - 1404 - 1983، الطبعة: الثانیة، تحقیق: حمدی بن عبدالمجید السلفی، ج 3، ص 180، ح 3052
نزدیک هست که فرشته مرگ عزرائیل از جانب خدای متعال بیاید و من اجابت کنم. به نوعی افراد میدانستند که روزهای پایانی عمر رسول گرامی اسلام هست به همین خاطر به عیادت آمدند.
در همین حین که شاید 30 نفر یا 40 نفر یا 25 نفر به هر حال به عیادت حضرت آمدند که در بعضی منابع آمده است کبار و بزرگان صحابه بودند، آقا رسول الله مطرح کردند:
«ائتونی بِکتِفٍ أَکتُبْ لَکمْ فیه کتَاباً لاَ یخْتَلِفُ مِنْکمْ رَجُلاَنِ بعدی»
قلم و کاغذی بیاورید تا برایتان وصیتی بنویسم که بعد از من دو نفر هم باهم اختلاف نکنند.
مسند الإمام أحمد بن حنبل، اسم المؤلف: أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، دار النشر: مؤسسة قرطبة – مصر، ج 1، ص 293، ح 2676
یا بعد از این نوشته گمراه نشوید. البته روشن هست که پیامبر سواد خواندن و نوشتن مخصوصاً نوشتن را نداشتن، یعنی مطلبی نمینوشتند. چون یکی از حالات اعجاز قرآن کریم این است که پیامبری قرآن را بیاورد که درس از کسی نگرفته است.
لذا حضرت هرگز نگارش انجام نمیدادند و اینکه فرمودند: «أَکتُبْ لَکمْ» مثل این است که مثلاً کسی میگوید برای من تلفن را بیاورید که من مثلاً فلان کار را انجام دهم. قرار نیست خودش حتماً انجام بدهد و قرار نیست که به شخصه انجام بدهد، بلکه قرار هست دستور بدهد.
مثلاً اگر یک پادشاهی میگوید من یک حکمی را میخواهم بنویسم، نه اینکه حالا خودش مینشیند تایپ میکند یا مینویسد و خودش امضا میکند. مقصود این است که دستور آن را میدهد و طبق آن دستور انجام میشود.
رسولالله میخواستند که دستور بدهند به نگارش قلم و نگارش وصیت که موجب گمراهی نشود و این قطعیست که با دستور حضرت این کار انجام میشد.
در ماجرای حدیث قلم و دوات و دستوری که پیامبر دادند، حالا در جمع این صحابه یعنی 30 نفر یا 40 نفر اینجا یک اعتراضی و یک ردی نسبت به کلام پیامبر اتفاق میافتد.
سردسته این جریانی که درخواست رسول الله را رد میکنند، خلیفه دوم عمر بن خطاب هست که میگوید:
«إِنَّ النبی قد غَلَبَ علیه الْوَجَعُ»
این حرف پیغمبر اکرم در اثر بیماری شدید است و طبیعی نیست.
«حَسْبُنَا کتَابُ اللَّهِ»
کتاب خدا برای ما کافی است.
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 5، ص 2146، ح 5345
یعنی این کلامی که میگوید از روی غلبه درد بر پیامبر هست العیاذ بالله. در عبارات دیگری آورده شد:
«إن الرجل لیهجر»
منهاج السنة النبویة، اسم المؤلف: أحمد بن عبد الحلیم بن تیمیة الحرانی أبو العباس، دار النشر: مؤسسة قرطبة - 1406، الطبعة: الأولی، تحقیق: د. محمد رشاد سالم، ج 6، ص 19، فصل قال الرافضی وروی أصحاب الصحاح الستة من مسند ابن عباس أن رسول الله
این جریانی که اجازه ندادند و نمیخواستند این اتفاق بیفتد گفتند که این شخص العیاذ بالله دارد هذیان میگوید. ماده «لیهجر» از «حجر» آمده است که به معنای هذیان گویی هست.
من به بعضی از اسناد و نکاتی که خود اهل سنت گفتند میرسم و دارم سریع مرور میکنم. آنها مانع شدند و اجازه ندادند که حضرت این کار را انجام بدهد و اختلاف ایجاد شد.
بعضی افراد گفتند اجازه بدهید پیامبر دستور بدهد و نوشته شود، اما بعضی افراد گفتند که این کار انجام نشود. اینجا سر و صدا کنار پیامبر اکرم بلند شد در حالی که رسول اکرم در بستر بیماری بودند. سر و صدا و اختلاف زیاد شد و حتی در بعضی از روایات آمده است:
«فَاخْتَلَفُوا وَکثُرَ اللَّغَطُ»
صحابه به دعوا و نزاع پرداختند و اختلاف افتاد.
وقتی که بحث به اینجا رسید، رسول گرامی اسلام فرمود:
«قُومُوا عَنِّی»
بلند شوید و از خانه من بیرون بروید.
«ولا ینْبَغِی عِنْدِی التَّنَازُعُ»
تنازع و درگیری نزد ما انبیاء جایز و صحیح نیست.
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 1، ص 54، ح 114
این ماجرایی بود که اتفاق افتاد. برای این ماجرا هست که کسی مثل «ابن عباس» که به او «حبر امت» و «مفسر قرآن» گفته میشود و جایگاهی نزد اهل سنت به صورت ویژه دارد، در رابطه با این ماجرا تا آخر عمر تکرار میکرد:
«إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ أَنْ یکتُبَ لهم ذلک الْکتَابَ من اخْتِلَافِهِمْ وَلَغَطِهِمْ»
تمام مصائب از جایی شروع شد که صحابه در این قضیه با هم اختلاف کردند و نگذاشتند پیغمبر اکرم این نامه را بنویسد.
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 5، ص 2146، ح 5345
مقصود اینکه نگذاشتند وصیت پیغمبر اکرم نوشته شود و این را به عنوان رزیه یعنی مصیبت نام میبرد و میگوید: "مصیبت روز پنجشنبه". این قضیه معروف شد به "مصیبت روز پنجشنبه".
کسانی که اربعین به کربلا مشرف شدند شاید دیده باشند و من هم دیدم دو سه موکب با عنوان "موکب رزیة یوم الخمیس" نام داشت، یعنی اسم حسینیه را اصلاً همین گذاشتن که یادآور ماجرای مصیبت روز پنجشنبه باشد.
اگر گذاشته بودند پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) وصیت خود را بنویسد چه اتفاقی میافتاد.
اینجا من دو سه نکته را مطرح کنم و برویم سراغ نکاتی که شبکههای وهابی گفتند و کلیپی که گفتند. نکته اول اینکه پیامبر این امت میفرماید: قلم و کاغذی بیاورید تا چیزی بنویسم که گمراه نشوید. چرا باید مانع شوند؟! بهانه این هست که:
«حَسْبُنَا کتَابُ اللَّهِ»
آیا واقعاً «حَسْبُنَا کتَابُ اللَّهِ» و این یعنی شما دیگر از روایت پیغمبر اکرم هیچ استفادهای نمیخواهید بکنید؟! از روایت پیغمبر اکرم هیچ استفادهای نمیکنید؟! مراجعه به هیچ روایتی از روایات پیامبر اکرم نمیکنید؟!
یعنی خود قرآن کریم به تنهایی میتواند همه چیز را بیان کند و همه چیز را روشن کند و هیچ نیازی به سنت پیامبر نیست؟! قطعاً اینگونه نیست و خودشان هم میدانند که مراجعههای فراوانی ناچار هستند به روایات پیامبر اکرم داشته باشد.
نکته دوم اینکه در اینجا گفته شد که درد بر پیامبر اکرم غلبه پیدا کرد. در روایت و عبارت بیادبانهتر آمده است که پیامبر اکرم هذیان میگوید. آیا این با همان قرآنی که شما می گویید سازگار هست؟! قرآن کریم نمیفرماید:
(وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحی)
و هرگز از روی هوای نفس سخن نمیگوید. آنچه آورده چیزی جز وحی نیست که به او وحی شده است.
سوره نجم (53): آیات 3 و 4
آیا میشود در یک بخش یک کسی که شخص الهی است و هر آنچه میگوید حتی شوخیهایش هم واقعیست هذیان بگوید؟! پیامبر غیر واقعی و غیر حق شوخی نمیکند. این نفس روایات پیامبر اکرم است. آیا با منطق قرآن کریم که میفرماید:
(وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحی)
منطبق است که پیامبر هذیان بگوید؟! نکته سوم اینکه بر فرض پیامبر اکرم داشت هذیان میگفت العیاذ بالله. بر فرض پیامبر اکرم از روی درد داشت این کار را انجام میداد. آیا درست نبود که احترام پیامبر حفظ شود؟!
خدای نکرده برای تقریب به مثل عرض میکنم. مثلاً خانوادهای یک پدری دارند که پیر شده است. او که معصوم نیست. پدر خانواده بر اساس پیری حالتی از آلزایمر و فراموشی پیدا کرده و نقصانی در وجود او اتفاق افتاده است.
آیا وقتی که مطلبی را میگوید که این مطلب درست نیست، فرزندان او و افراد فامیلی که به عیادت او آمدند یا در حضور او هستند سعی میکنند او را نادیده بگیرند کأن که ما متوجه چنین مطلبی نشدیم یا آبروریزی راه میاندازند و مسخره بازی درمی آورند و توهین میکنند و بلند بلند به همه می گویند که پدر ما آلزایمر دارد؟!
شما در محضر پیامبر این امت هستید. چطور پیامبر حواسشان کاملاً جمع است که میفرمایند:
«قُومُوا عَنِّی»
بلند شوید و از خانه من بیرون بروید.
«ولا ینْبَغِی عِنْدِی التَّنَازُعُ»
تنازع و درگیری نزد ما انبیاء جایز و صحیح نیست.
پیغمبر اکرم دارد حرف پیامبرانه میزند، حرف محکم میزند!! چرا اینجا نگفتید که العیاذ بالله درد بر پیامبر غلبه کرده است. بنشینیم، نمیخواهد بلند شویم و برویم. چرا بلند شدید و رفتید؟! اگر بر پیغمبر اکرم درد غلبه کرده بود، اینجا هم باید درد غلبه کرده باشد.
نکته بعدی اینکه این ماجرا خیلی مهم است. این توهین به پیامبر و شکستن قداست پیامبر است. به قول معروف اگر سکه را خراب بکنی و در واقع یک چیزی از سکه بیندازی، باید چکار کرد؟! این خیلی دردآور است!!
نکته آخر که من عرض میکنم این است که پیامبر چه میخواست به مردم بگوید؟! یعنی بنای پیامبر بر این بود که چه نکتهای را با مردم در میان بگذارند و مطرح کنند؟! ماجرا چه بود؟!
شخصی که عالم اهل سنت هست، ولایت امیرالمؤمنین را قبول ندارد. کسی که قبول ندارد، میگوید: رسول اکرم میخواست اسم بیاورد از کسی که قرار هست بعد از او خلیفه شود.
حضرت میخواست کاری کند که دیگر اختلاف بین امت نیفتد و درگیری و نزاع پیش نیاید. رسول اکرم میخواست کاری کند که یک عده نگویند فلانی و عدهای دیگر نگویند فلانی، ولی نگذاشتند این اتفاق بیفتد. ان شاءالله به این قضایا در طول برنامه و کلیپها رسیدگی خواهیم کرد.
مجری:
خیلی ممنون از صحبتهای بسیار زیبا و مقدماتی که خدمت شما بینندههای عزیز ارائه شد. ان شاءالله کلیپ اول را با همدیگر ببینیم، مجدد برمی گردیم و پاسخ جناب استاد را میشنویم.
آقای ترشابی:
حالا ببینیم در ادامه چه میگوید؟!
حضرت آیت الله حسینی قزوینی:
خلیفه شود، عثمان خلیفه شود و غیره اسامی اینها را مینوشت. در این صورت قضیه جنگ رده پیش نمیآمد، قضیه ترور عمر پیش نمیآمد، قضیه قتل عثمان پیش نمیآمد.
حالا امیرالمؤمنین را کنار میگذاریم، امام حسن و امام حسین را کنار میگذاریم. اینها را مینوشت و مردم میدانستند که خلیفه بعد از پیغمبر این آقایان هستند. چرا نگذاشتند؟!
آقای ترشابی:
من در ابتدا در رابطه با حدیث قرطاس صحبت میکنم. حدیثی که در واقع معروف به قرطاس هست و قزوینی به آن استدلال کرد.
خلاصه حدیث در واقع به این گونه هست که هنگامی که درد پیامبر و بیماری پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) در روز پنجشنبه شدت گرفته بود، پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمودند: دوات و کاغذی بیارید که برای شما مطلبی بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید.
صحابه در این مورد دچار اختلاف نظر شدند. بعضیها گفتند بیاورید، بعضیها گفتند نیازی نیست. من جمله عمر بن خطاب (رضی الله تعالی عنه) گفت: درد بر پیامبر غلبه کرده است، بگذارید استراحت کند. کتاب خدا در میان ما هست و کافیست.
البته بگذارید استراحت کند را من در شرح آن می گویم. بگو مگو در میان صحابه با یکدیگر برای آوردن و نیاوردن این قلم و کاغذ زیاد شد. پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) فرمود: بیرون شوید. آن وضعیتی که من در آن هستم، برای من خوب هست.
در بعضی از روایات آمده است که پیامبر اکرم دو سه تا وصیت کرد که من روایت را خدمت شما نشان میدهم. وصیت اول این بود که یهود و نصاری را از شبه جزیره عربستان بیرون کنید. وصیت دوم این بود که سپاه اسامه را بفرستید به آن جهتی که باید برود. وصیت سوم این بود که راوی میگوید: من مورد سوم را فراموش کردم.
مجری:
خیلی از شما ممنونیم کلیپ اول و نقد اول را مشاهده فرمودید. ان شاءالله اگر شما بینندههای عزیز تمایل داشتید با ما تماسی داشته باشید یا نقطه نظرات شما را بشنویم، میتوانید با ما تماس بگیرید و در همین برنامه ان شاءالله در خدمتتان هستیم. جناب استاد پاسخ حضرتعالی را بشنویم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
ایشان در پاسخ به برنامه و بحثی که حضرت استاد آیت الله قزوینی داشتند، این صحبتها را مطرح کردند که ما داریم به ایشان پاسخ میدهیم.
نکته مهمی که وجود دارد این است که ایشان اعلام مناظره هم در این صحبتهاشان مطرح کردند. ما به ایشان عرض میکنیم که شما جواب بینندهها را بدهید، نمیخواهد با استاد مناظره کنید.
در عین حال اگر میخواهید مناظره کنید ما آمادگی را داریم. شما با ما مناظره کنید اگر پیروز شدید که بعد به اصطلاح مانعی نیست، ولی بالاخره هر کسی باید حد و حدود خودش را بداند. ما مانعی نداریم. ما آمادگی داریم که مناظره و گفتگو را انجام بدهیم.
نسبت به نکتهای که ایشان گفت و خیلی راحت میگوید که آنجا یک عده مخالف بودند و عمر بن خطاب هم گفت که کتاب خدا برای ما کافی است. پیامبر درد دارند بگذارید که راحت باشند.
او سپس میگوید که من دارم این را شرح میدهم. شرح باید مطابق با مطلب باشد. اینکه ادعا میکنید در روایت آمده است بگذارید پیامبر راحت باشند در کجا آمده است؟! چطور متناسب با این کلام میشود؟!
پیامبر اکرم خودش میفرماید: کاغذ و قلمی بیاورید تا من بنویسم و وصیت کنم که به اختلاف پیدا نشود و شما گمراه نشوید. بعد ایشان میگوید که عمر بن خطاب گفت:
«إِنَّ النبی قد غَلَبَ علیه الْوَجَعُ»
این حرف پیغمبر اکرم در اثر بیماری شدید است و طبیعی نیست.
«حَسْبُنَا کتَابُ اللَّهِ»
کتاب خدا برای ما کافی است.
بعد ایشان وقتی میخواهد این کلماتی که اینطوری گفته شده را شرح بدهد میگوید که عمر بن خطاب گفت: بگذارید پیامبر راحت باشد!!
شما تشخیص میدهی که باید پیامبر راحت باشد. این شرحی که شما زدی از کجا آوردی؟! شرح باید یک دلیل قرینه داشته باشد و به آن استناد شود. نمیشود شما همینجور بگویی که منظور عمر بن خطاب این بود که پیامبر اکرم راحت باشد و کارش نداشته باشید!!
نکته بعد این است که وقتی در اینجا سر و صدا شد و اختلاف شد، پیغمبر اکرم گفت: بلند شوید و بیرون بروید. من در همین حالی که دارم خیلی بهتر هستم!! یعنی چه حالی که دارم بهتر هستم؟! اگر روایت میخوانی روایت را درست بخوان.
بینندگان عزیز روایت را ببینند. در کتاب «صحیح بخاری» صفحه 54 کتاب العلم روایتی آمده است که مینویسد:
«لَمَّا اشْتَدَّ بِالنَّبِی وَجَعُهُ قال ائْتُونِی بِکتَابٍ أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَا تَضِلُّوا بَعْدَهُ»
زمانی که بیماری پیغمبر اکرم غلبه پیدا کرد، فرمودند: قلم و کاغذی بیاورید که وصیتی بنویسم تا بعد از آن گمراه نشوید.
«قال عُمَرُ إِنَّ النبی غَلَبَهُ الْوَجَعُ»
عمر بن خطاب گفت: درد بر پیغمبر اکرم غلبه کرده است.
اصلاً به عیادت آمده بودید، یعنی پیامبر اکرم مریض است!! حضرت بیمار هستند و در بستر بیماری هستند. «غَلَبَهُ الْوَجَعُ» کنایه از آن کلامی است که عرض میکنیم که گفت:
«إن الرجل لیهجر»
یعنی اینکه این حرفهایی که میزند از روی دردی است که بر پیامبر غلبه پیدا کرده است، یعنی نمیخواهد به این حرفها اعتنا کند.
«وَعِنْدَنَا کتَابُ اللَّهِ حَسْبُنَا»
و کتاب خدا نزد ما کافی است.
«فَاخْتَلَفُوا وَکثُرَ اللَّغَطُ»
سروصدا و دعوا میان صحابه زیاد شد.
«قال قُومُوا عَنِّی ولا ینْبَغِی عِنْدِی التَّنَازُعُ»
پیغمبر اکرم فرمودند: بلند شوید و بروید. جایز نیست نزد من نزاع داشته باشید.
«فَخَرَجَ بن عَبَّاسٍ یقول إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ کتَابِهِ»
ابن عباس خارج شد و گفت: مصیبت همه مصیبت زمانی اتفاق افتاد که میان پیغمبر اکرم و وصیت نوشتن فاصله انداختند.
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 1، ص 54، ح 114
روایت دیگر باز با همین عبارت آمده است و در «کتاب المغازی» یعنی جنگهای پیامبر صفحه 1612 آمده است وقتی که زمان وفات پیغمبر اکرم بود «ابن عباس» نقل میکند:
«وفی الْبَیتِ رِجَالٌ»
در خانه پیامبر مردانی از صحابه بودند.
نه منظور اینکه فقط مرد بودند، چون خانمها هم بودند و پشت پرده بودند.
«فقال النبی هَلُمُّوا أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَا تضلون بَعْدَهُ»
پیغمبر اکرم فرمودند: عجله کنید قلم و کاغذی بیاورید تا چیزی برایتان بنویسم که بعد از آن گمراه نشوید.
«فقال بَعْضُهُمْ إِنَّ رَسُولَ اللَّهِ قد غَلَبَهُ الْوَجَعُ»
بعضی افراد گفتند: درد بر رسول الله غلبه پیدا کرده است.
«وَعِنْدَکمْ الْقُرْآنُ حَسْبُنَا کتَابُ اللَّهِ»
نزد ما قرآن است و همین برای ما کافی است.
«فَاخْتَلَفَ أَهْلُ الْبَیتِ وَاخْتَصَمُوا»
اهلبیت که در خانه پیغمبر اکرم بودند با همدیگر اختلاف کردند و دعوایشان شد.
«فَمِنْهُمْ من یقول قَرِّبُوا یکتُبُ لَکمْ کتَابًا لَا تضلون بَعْدَهُ»
بعضی از صحابه میگفتند: قلم و کاغذی بیاورید بگذارید پیغمبر اکرم وصیت خود را بنویسند.
«وَمِنْهُمْ من یقول غیر ذلک»
بعضیها هم نظری خلاف آن داشتند و میگفتند نیاورید.
«فلما أَکثَرُوا اللَّغْوَ وَالِاخْتِلَافَ قال رسول اللَّهِ قُومُوا»
وقتی اختلاف و درگیری بالا گرفت، پیغمبر اکرم فرمودند: بلند شوید از خانه من بروید.
«قال عُبَیدُ اللَّهِ فَکانَ یقول بن عَبَّاسٍ إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ أَنْ یکتُبَ لهم ذلک الْکتَابَ لِاخْتِلَافِهِمْ وَلَغَطِهِمْ»
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 4، ص 1612، ح 4169
هر دو این روایاتی که دیدیم انتهای روایت مطلبی که ایشان گفت را ندارد. او گفت که پیامبر اکرم بعد از سرپیچی صحابه وصیت خود را هم انجام داد و مشکلی هم ندارد!!
کجا آن قصه وصیت آمده است؟! ببینید در روایت کتاب «صحیح بخاری» باب «کتاب الجهاد و السیر» آمده است دو مطلب آمده است. چون یک جا دو جا نیامده است که بتوانند انکار کنند. البته بعضی از آنها انکار هم کردند و ادعا کردند اصلاً کی مانع شد و کی نگذاشت!! در کتاب «صحیح بخاری» آمده است که «ابن عباس» گفت:
«قال یوْمُ الْخَمِیسِ وما یوْمُ الْخَمِیسِ»
روز پنج شنبه چه روز پنج شنبهای!
«ثُمَّ بَکی حتی خَضَبَ دَمْعُهُ الْحَصْبَاءَ»
سپس به قدری گریه کرد که تمام محاسنش خیس شد.
«قلت یا أَبَا عَبَّاسٍ ما یوْمُ الْخَمِیسِ»
پرسیدند: یا ابن عباس! در روز پنج شنبه چه اتفاقی افتاد؟!
«فقال اشْتَدَّ بِرَسُولِ اللَّهِ وَجَعُهُ یوم الْخَمِیسِ فقال ائْتُونِی بِکتَابٍ أَکتُبْ لَکمْ کتَابًا لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا»
بیماری پیغمبر اکرم در روز پنج شنبه سنگین شد و فرمودند: قلم و کاغذی بیاورید تا مطلبی بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید.
در اینجا «لَنْ» نفی ابد آمده است، به معنای هرگز!
«فَتَنَازَعُوا ولا ینْبَغِی عِنْدَ نَبِی تَنَازُعٌ»
صحابه با همدیگر نزاع کردند، در حالی که نباید نزد پیغمبر اکرم نزاع کرد.
«فَقَالُوا هَجَرَ رسول اللَّهِ»
آنها گفتند: پیغمبر اکرم دارد هذیان میگوید.
روشن بگویم هذیان گفتن یعنی حرف نامربوط زدن! حرفهای غیرارادی و نامربوط به طوری که صحیح نیست و نباید به آن حرفها اعتنا شود.
«قال دَعُونِی فَالَّذِی أنا فیه خَیرٌ مِمَّا تدعوننی إلیه»
ایشان گفت که پیغمبر اکرم فرموده بودند: بروید بیرون، حالی که من دارم خیلی حال خوبی است! یعنی چی؟! بیماری پیامبر اکرم خوب شد؟! پیامبر اکرم چه چیزی را ترجیح میدادند؟! یعنی چه حالی که دارم خوب است؟! شرایطم خوب است یعنی چه؟!
شرایطم خوب است یعنی صحابه باید بمانند یا شرایطم خوب است باید بروند بیرون؟! آقای «ترشابی» درست معنا کنید!!
«قال دَعُونِی فَالَّذِی أنا فیه خَیرٌ مِمَّا تدعوننی إلیه»
رسول اکرم فرمود: مرا به حال خودم واگذارید، چرا که حالتی که در آن هستم بهتر از چیزی است که مرا بدان فرا میخوانید.
یعنی من تنها باشم و صد سال شماها به عیادت من نیایید و با من حرف نزنید و شما را از خانه خود بیرون بیندازم بهتر از این است که اینجا باشید و به من تهمت متوجه نبودن و تهمت هذیان گویی و تهمت غلبه درد را بزنید!! این را درست معنا کن که پیغمبر اکرم میفرماید:
«فَالَّذِی أنا فیه خَیرٌ مِمَّا تَدْعُونَنِی إلیه»
این افراد داشتند پیامبر را به چه سمتی میبردند؟! یک نفر یک مریضی ساده پیدا کرده است و در بستر بیماری است و حالش هم خوب است، اما آدمها شروع به تلقین میکنند و به او می گویند: لحظات آخر عمر توست و تو دیگر بلند بشو نیستی!!!
حضرت میفرمایند: شما العیاذ بالله دارید به من نسبت هذیان گویی و حرف نامربوط زدن میدهید. اصلاً بلند شوید و بروید، پیش من نباشید و در ملاقات من نباشید خیلی برای من بهتر است تا اینکه شما بخواهید اینطور ملاقات من بیایید.
این یک بخش قضیه است. پس درست معنا کردن روایت خیلی مهم است. اگر از بین این همه روایت رفتی این روایت را آوردی درست معنا کنید. پیغمبر اکرم نفرمودند که من شرایطم بهتر است و شما تشریف ببرید من حالم خوب است!!
حضرت میفرمایند: این حالی که من دارم یعنی این مدلی باشم بهتر است، چون شما باشید حال من خرابتر میشود!! چرا خرابتر میشود؟! چرا شرایط من بدتر میشود؟!
به خاطر اینکه شما دارید به من تهمت میزنید و دارید مرا هذیانگو معرفی میکنید. شما دارید مرا به عنوان کسی که حرف نامربوط می زند معرفی میکنید!!
اصلاً پیغمبر اکرم بین امت آن حجیت اصلیش مربوط به چیست؟! حجیت اصلی پیغمبر اکرم مربوط به بیان و کلامش است. چون دارد مردم را با کلامش دارد هدایت میکند.
اگر این کلام را از حجیت انداختی، دیگر چه چیزی برای پیغمبر اکرم باقی میماند؟! دیگر چه جایگاهی برای پیغمبر اکرم باقی میماند؟!
هرچه خدا به پیغمبرش معجزه داد، مربوط به این بود که بتواند با کلامش مردم را هدایت کند. حالا این کلام را بیاعتبار کن!!
دقیقاً مشرکین مکه وقتی که میخواستند حرف پیغمبر را بی اعتبار کنند، میگفتند: پیغمبر اکرم ساحر است!! ساحر است که با کلامش میتواند شما را سحر کند. پیامبر اکرم وسیله و ابزاری نداشت. ابزار پیغمبر اکرم فقط زبانش بود!!
یعنی مثلاً پیامبر نمیآمد یک چیزهایی را در عالم خارج درست کند و بگوید این دستگاه را من درست کردم، ببینید دستگاه را درست کردم.
پیامبر اکرم با حرفش مردم را هدایت میکرد. وقتی مشرکین میخواستند پیامبر نتواند با حرفش مردم را هدایت کند چه میگفتند؟! آنها میگفتند: پیامبر ساحر است!!
ساحر است یعنی چه؟! یعنی کلامش طوری است که شما فکر میکنید واقعیت میگوید، اما واقعیت نمیگوید. آنها سعی میکردند کلام پیامبر اکرم را از اعتبار بیندازند.
در این جلسه کسانی که مانع نوشتن وصیت شدند سعی کردن چه چیزی را از پیامبر بگیرند؟! حجیت کلام را بگیرند!!
پیامبر دارد دستور میدهد. اگر پیامبر دو دقیقه بعد مثلاً میفرمودند که یک لیوان آب برای من بیاورید، میگفتند: پیامبر آب نمیخواهد، تشنه نیست، نمیخواهد آب بیاورید!
حجیت کلام یعنی پیامبر هرچه بگوید دیگر بیاعتبار است. ببینید آنها نیامدند بگویند آقا ما اینجا اجازه نمیدهیم قلم و دوات بیاورید چون ما دوست داریم قلم و دوات نباشد، بلکه گفتند پیامبر اکرم دارد هذیان میگوید.
وقتی از اعتبار انداختی دیگر هیچ کاری نمیشود کرد و دیگر چیزی باقی نمیماند. آخر ایشان آخر این کلیپ گفت: پیامبر اکرم بعد هم که وصیت کرد!! در این روایت آمده است، در روایت دیگر نبود و ادامه ندارد. ببینید در ادامه آمده است:
«فَالَّذِی أنا فیه خَیرٌ مِمَّا تَدْعُونَنِی إلیه»
اینجا عبارت تمام میشود. بعد میگوید این توضیحاتی است که از جای دیگر آورده است. توضیحاتی که از روایت دیگر آورده و به اینجا چسبانده است. در ادامه آمده است:
«وَأَوْصَی عِنْدَ مَوْتِهِ بِثَلَاثٍ»
حضرت سپس هنگام شهادت به سه چیز وصیت کردند.
این روزی غیر از یوم الخمیس هست و عند موته نیست. ما گفتیم این روز چهار پنج روز با روز وفات پیغمبر اکرم فاصله دارد. پیغمبر اکرم به سه چیز وصیت کرد؛
«أَخْرِجُوا الْمُشْرِکینَ من جَزِیرَةِ الْعَرَبِ»
مشرکین را از جزیرة العرب بیرون کنید.
«وَأَجِیزُوا الْوَفْدَ بِنَحْوِ ما کنت أُجِیزُهُمْ»
گروههایی که برای مسلمان شدن میآیند، به همان شکل که از آنها استقبال میکردم استقبال کنید.
«وَنَسِیتُ الثَّالِثَةَ»
و وصیت سوم را فراموش کردم!
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 3، ص 1111، ح 2888
ببینید این وصیت پیامبر آن وصیت نیست. آن اتفاق تمام شد. آنجا پیامبر میخواست یک چیز دیگر بفرمایند. اگر پیامبر میخواست همین را بفرمایند که حالا بعد گفت. این وصیتها که مصداق «لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» نیست.
مثلاً اگر مشرکین را از جزیره العرب اخراج کنید «لَنْ تَضِلُّوا بَعْدَهُ أَبَدًا» هیچکس گمراه نخواهد شد! یا اگر مثلاً لشکر «اسامه» را تجهیز کردید دیگر هیچکس گمراه نخواهد شد!!
اگر انقدر مهم است که به ضلالت و هدایت بستگی دارد، بعد آن وقت چرا «وَنَسِیتُ الثَّالِثَةَ»؟!
معلوم است که خیلی مهم نبوده است. سه توصیهای که پیامبر فرمودند اگر این باشد دیگر گمراه نخواهید شد. بعد اولی و دومی را بیان کرد و نسبت به سومی ادعا میکند که یادم نیست!!
این مواردی است که موجب نجات از گمراهی خواهد بود؟! ما میبینیم که افراد زیادی بعد از پیامبر اکرم گمراه شدن، حتی مرتد شدند. همانطور که رسول اکرم میفرماید:
«إِنَّهُمْ ارْتَدُّوا علی أَدْبَارِهِمْ القهقری»
آنها بعد از تو به دوران جاهلیت برگشتند.
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 5، ص 2407، ح 6213
در حالی که مشرکین مکه از جزیره العرب اخراج شدند. در حالی که لشکر «اسامه» هم تجهیز شد و رفت و جنگهایش انجام شد. یعنی اینها مانع از گمراهی نشد.
بنابراین این وصیت ربطی به آن وصیت ندارد. اگر با این قصه حل میشد، دیگر «ابن عباس» نباید تا آخر عمر گریه میکرد. بالاخره پیامبر وصیت خود را گفته بود، پنجشنبه نگفت شنبه گفت یا یک شنبه گفت.
پس معلوم است وصیتهایی که پیامبر گفت یک چیز دیگه بود و آنها که نگفت یک چیز دیگر جدای از این وصیتها بود. کسانی که مانع شدند اگر برایشان این نکات مهم بود جلوی همین را هم میگرفتند و نمیگذاشتند پیامبر دو روز بعد یا سه روز بعد هم بگوید.
مگر نفوذی نداشتند؟! مگر آدم نداشتند؟! مگر به خانه پیغمبر اکرم رفت و آمد نداشتند؟! هر موقع پیامبر میخواست وصیت کند میتوانستند مانع شوند.
بنابراین این مسائل برای آنها مهم نبوده است. اتفاقاً لشکر «اسامه» را خود اینها تجهیز کردند و گفتند برود. مثلاً مشرکین را خود اینها اخراج کردند اینها برایشان مهم نبود. آنچه مهم بود که قرار بود گفته شود که حالا عرض خواهیم کرد.
مجری:
بسیار خوب، خسته نباشید. برویم بخش بعدی را اگر آماده است ببینیم. ان شاءالله ببینیم مجدد برگردیم در خدمت شما باشیم.
آقای ترشابی:
چه قرینهای وجود دارد که پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) میخواست خلافت علی بن أبی طالب (رضی الله تعالی عنه) را بنویسد؟!
چرا اهل سنت میتوانند بگویند که میخواست خلافت ابوبکر صدیق (رضی الله تعالی عنه) را بنویسد برای اینکه شاهد هم هست، قرینه هم هست.
حدیثی است که ما از عایشه خواندیم که پیغمبر اکرم در اوایل بیماریشان فرمود: برو پدر و برادرت را صدا کن تا اینکه برایشان چیزی بنویسم. بعد پیامبر گفت: نه نیازی نیست، چون خدا و مؤمنین کسی را غیر از ابوبکر قبول نمیکند.
در نتیجه اینکه آقا استدلال میکند که میخواست امامت الهی علی را بنویسد هیچ قرینهای بر این مطلب وجود ندارد.
مجری:
بسیار خوب، بخش دوم را هم ملاحظه فرمودید. ان شاءالله با ما همراه باشید پاسخ جناب استاد را با همدیگر بشنویم. آقای دکتر در خدمت شما هستیم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
ممنونم، خیلی نکته جالبی را اشاره کرد. ایشان میگوید: چه قرینهای دارید بر اینکه حضرت علی (علیه السلام) مقصود پیامبر بود و میخواست اسم حضرت علی را بنویسد؟!
ما می گوییم قرینههای واضحی از منابع خود اهل سنت وجود دارد. بعضی از علمایتان تصریح کردند که میخواست اسم خلیفه بعدی را بنویسد.
«عینی» متوفای 855 هجری از علمای اهل سنت در کتاب «عمدة القاری شرح صحیح بخاری» جلد 2 صفحه 171 بیان میکند:
«أراد أن ینص علی الإمامة بعده»
حضرت میخواستند امام بعد از خود را تصریح کنند.
«فترتفع تلک الفتن العظیمة کحرب الجمل وصفین»
تا فتنههای بزرگ نظیر جنگ جمل و صفین به راه نیفتد.
جنگهای جمل و صفین بین چه کسانی اتفاق افتاد؟! بین امیرالمؤمنین با کسانی که نکث بیعت کردند و بیعت شکنی کردند. «طلحه»، «زبیر» و «عایشه» کسانی بودند که جنگ جمل را به راه انداختند.
جنگ صفین با چه کسی اتفاق افتاد؟! بین امیرالمؤمنین که امامی بود که همه قبول کرده بودند با یکی از استاندارها به نام معاویه بن ابی سفیان که حاضر نبود استانداری را به حاکم وقت و امام زمان خودش پس بدهد و این اتفاق افتاد.
حضرت میخواست نص بر امامت داشته باشد تا دیگر این جنگها اتفاق نیفتد و این را قطعی کند. پس میخواست نام امیرالمؤمنین را ببرد. ایشان دو مرتبه دو خط بعد از قول «سفیان بن عیینه» مینویسد:
«أراد أن ینص علی أسامی الخلفاء بعده حتی لا یقع منهم الاختلاف»
پیغمبر اکرم میخواستند اسامی خلفای بعد از خود را معین کنند تا دیگر اختلاف به وجود نیاید.
عمدة القاری شرح صحیح البخاری، اسم المؤلف: بدر الدین محمود بن أحمد العینی، دار النشر: دار إحیاء التراث العربی – بیروت، ج 2، ص 171، ح 114
بازهم در کتاب «فتح الباری شرح صحیح بخاری» اثر «ابن حجر عسقلانی» جلد اول صفحه 209 همان قول «سفیان بن عیینه» را مطرح کرده است و مینویسد:
«أراد أن ینص علی أسامی الخلفاء بعده حتی لا یقع بینهم الاختلاف»
فتح الباری شرح صحیح البخاری، اسم المؤلف: أحمد بن علی بن حجر أبو الفضل العسقلانی الشافعی، دار النشر: دار المعرفة - بیروت، تحقیق: محب الدین الخطیب، ج 1، ص 209، ح 114
«احمد امین مصری» که آقایان خیلی ایشان را قبول دارند در کتاب «یوم الاسلام» صفحه 41 میگوید:
«قد اراد الرسول فی مرضه آلتی مات فیه ان یعین من یلی الامر من بعده»
پیغمبر اکرم میخواست مشخص کند چه کسی بعد از او خلیفه باشد.
لذا این مطلب را فرمود و نیاوردند. این یه قرینه است. قرینه دیگر اینکه چرا میخواست به نظرتان امیرالمؤمنین را بیاورد، به خاطر اینکه طرف مقابل طرفی ایستاده که نگذاشتند امیرالمؤمنین خلیفه شود.
امیرالمؤمنین که مانع نشد. عمر بن خطاب مانع شد و کسانی که با عمر همراه بودند. خود این یک قرینه دیگری است که خواست نام امیرالمؤمنین را بنویسد.
یک قرینه دیگر اینکه در روایت دیگری که مربوط به حدیث ثقلین است و شیعه و سنی همه این روایت را قبول کردند و پذیرفتند و متواتر هست آمده است:
«إن تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی وإنهما لم یفترقا حتی یردا علی الحوض»
من دو چیز گرانبها در میان شما میگذارم؛ کتاب خدا و اهلبیتم. این دو هرگز از همدیگر جدا نمیشوند تا کنار حوض کوثر نزد من وارد آیند.
«إنی تارک فیکم ما إن تمسکتم به لن تضلوا بعدی»
اگر به این دو تمسک کردید بعد از من گمراه نخواهید شد.
تفسیر القرآن العظیم، اسم المؤلف: إسماعیل بن عمر بن کثیر الدمشقی أبو الفداء، دار النشر: دار الفکر - بیروت – 1401، ج 4، ص 114، باب الشوری: (23 - 24) ذلک الذی یبشر... ..
پیغمبر اکرم میخواست به قرآن و اهل بیت ارجاع بدهد. اگر میخواسته مطلبی بنویسد در رابطه با این بوده که گمراهی نباشد. پس این به اصطلاح همان مطلب هست. بنابراین باز قرینه میشود بر اینکه امیرالمؤمنین بوده است. نکته بعد اینکه پیامبر که:
(وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحی)
و همیشه از روی وحی صحبت میکند، بنابراین حرفش حرف خدای متعال است. پس اگر میخواست بر اساس همین اقوال علمای اهل سنت اسم کسی را بگوید و در رابطه با خلافت بعد از خودش صحبت کند، باید از جانب خدا بگوید.
شما که قبول ندارید که پیامبر اکرم کسی را از جانب خدا برای مردم انتخاب کند. شما که قائل به امامت و خلافت مردمی هستید و می گویید مردم باید مشخص کنند.
بنابراین حرف ما میشود که میخواست امیرالمؤمنین را از جانب خدا مشخص کند، چون شما که قبول ندارید پیامبر اکرم کسی را مشخص کند.
بعد ایشان گفت: یک قرینه داریم که ابوبکر باشد، به خاطر اینکه پیغمبر اکرم چند روز قبلش فرموده است که ابوبکر برود به جای من نماز بخواند. اتفاقاً قرینه بر ابوبکر میشود.
شما که خلافت الهی را قبول ندارید، نص از جانب پیغمبر اکرم را هم که قبول ندارید و می گویید مردم باید انتخاب کنند. این دیگه چه کاری است؟!!
ضمن اینکه شما وقتی قبول ندارید که باید شخص کسی را مشخص کند، چطور یک فرستادن برای نماز جماعت را که نزد شما این نماز جماعت سادهترین کار هست که هیچ صلاحیتی نمیخواهد را اینطور مهم می دانید!
حتی این نماز جماعت از نظر بسیاری از علمای شما حتی تقوا هم نمیخواهد، حتی اینطور نیست که عدالت لازم داشته باشد و میگوید شخصی که قرائتش بهتر هست جلو بایستد و نماز بخواند.
مجری:
هرکس در واقع میتواند امام جماعت باشد!
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
هر کسی میتواند این نماز را بخواند و شرط عدالت هم نمیخواهد. حتی شرط حلال زادگی هم نمیخواهد، چون در عباراتی دارند: «صلاة خلف ولد الزنا»!!
این نماز جماعت هیچ جایگاهی ندارد، یعنی هرکسی میتواند جلو بایستد. حتی در عموم مردم شیعه و اهل سنت دیدند که مثلاً در جایی مثل ایستگاه قطار که چند نفر با همدیگر همسفر هستند یکی از آنها جلو میایستد.
حال کاسب است، عدالت دارد یا ندارد فرقی نمیکند. یک نفر جلو میایستد و بقیه همه به او اقتدا میکنند. چطور این را شما حمله بر این کردی که پس پیامبر میخواست ابوبکر را خلیفه قرار دهد.
ضمن اینکه اشکالاتی به آن وارد هست که اصلاً ابوبکر امام جماعت نشد و پیامبر آمد او را کنار زد و ایستاد نماز خواند. اختلافاتی در این روایت هست. چطور این را قرینه قرار میدهید؟!
ایشان لفظ ولیعهد را به کار میبرد و میگوید وقتی یک پادشاه میخواهد ولیعهد انتخاب کند کارهای مهم را به او میسپارد.
اولاً نماز جماعت از نظر اهل سنت که مهم نیست. ثانیاً ولیعهد را اعلام میکنند. شما یک جا بیاورید که پیغمبر اکرم اعلام کرده باشد که ولیعهد من فلانی است که بعد این را قرینه بگیریم بر اینکه کارای مهم را به ولیعهدش سپرد و گفت که انجام بدهید.
ضمن اینکه اگر به ایشان سپرده بود، چرا پیامبر با آن حال دوباره خودش را به مسجد رساند؟!
گاهی اوقات من می گویم که من گرفتارم، شما فلان جا فلان کار را انجام بدهید. اگر من آمدم و شما را کنار زدم و خودم باز انجام دادم، چه چیزی برداشت میشود؟! مردم می گویند یا به قول معروف این نگفته بوده که این کار را انجام دهد. اگر گفته بود که دوباره خودش نمیآمد.
من می گویم که من گرفتارم و فلان کار را نمیرسم، شما برو انجام بده. بعد میکوبم با سختی بر سر آن کار میآیم.
چون در آن روایت آمده است که افراد دیدند پیامبر دارد از خانه میآید، در حالی که یک دستش در گردن «ابن عباس» و دست دیگر بر گردن امیرالمؤمنین هست و پاهای حضرت دارد بر زمین کشیده میشود.
ببینید مریضی در حدی است که شما نتوانی راه بروی پاهایت بر زمین کشیده شود. پیغمبر اکرم آمد به مسجد و رفت جلوی ابوبکر نشست و نماز را شروع کرد. اگر پیامبر گفته که دیگر چرا آمد؟!
یا باید پیامبر نگفته باشد یا اگر پیامبر گفته الان باید یک امر مهمتری پیش آمده باشد، یعنی احساس کرده همین سوءاستفاده را میخواهند انجام بدهند و گفته اصلاً خودم را میرسانم و نماز را میخوانم با همان شرایط که این سوء استفاده اتفاق نیفتد. این پاسخ سؤال اول ایشان بود. برویم بخش بعدی را ببینیم.
مجری:
خیلی ممنونم از شما. ان شاءالله اگر بخش بعدی آماده است با همدیگر ببینیم.
آقای ترشابی:
اگر پیامبر میخواست امامت الهی علی را بنویسد، قول و فعل پیامبر تناقض پیدا میکند. ببینید پیامبر از یک طرف میخواهد امامت الهی علی را بنویسد و از یک طرف در دوران بیماریش ابوبکر صدیق (رضی الله تعالی عنه) را به عنوان امامت برای نماز تعیین کرده است.
اینها تناقض هستند. چرا پیغمبر اکرم چنین تناقضی را مرتکب شود؟! مگر نه این هست که هر پادشاهی یا هر حاکمی وقتی میخواهد کسی را ولیعهدش کند قبل از آن زمینه را برایش فراهم میکند و یک سری پستهایی را به او میدهد یا یک سری کارهای مهمی را میگوید انجام بدهد؟!
در نتیجه اگر بگوییم این دیدگاه درست هست که پیامبر اکرم (صلی الله و علیه و آله و سلم) میخواست امامت علی را بنویسد قول پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) با فعل پیامبر که ابوبکر را به عنوان امامت نماز تعیین کرده بود تناقض پیدا میکند و در نتیجه امامت الهی علی در اینجا منتفی است.
مجری:
خیلی ممنون از شما که همراه ما هستید. این بخش را هم دیدیم و شنیدیم. ان شاءالله که شما با ما همراه باشید تا پاسخ جناب استاد را بشنویم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
ببینید این مطلبی که در بحث قبلی من به آن اشاره کردم که میگوید ابوبکر را فرستاد برای نماز و این امر مهمی که پیامبر ولیعهدی را انتخاب کرده و کارهای مهم را به او سپرده است، مثل پادشاهی که ولیعهدی دارد و کارهای مهم را به او سپرده است.
حالا این قول پیامبر اگر درباره امیرالمؤمنین باشد که وصیت بنویسم، با فعل پیامبر که قبلاً ابوبکر را برای نماز فرستاده بود در تناقض خواهد بود.
آقای عزیز شما اول برای خودت این را مسلم گرفتی که آن فعل پیامبر مقصودش خلافت ابوبکر بوده است که گفتیم ربطی ندارد! نماز امری که حتی عدالت نیاز داشته باشد نزد اهل سنت نیست و تنها یک قرائت نیاز دارد.
افراد زیادی آن زمان قرائتشان خوب بوده و میتوانستند نماز بخوانند و امام جماعت شوند. امام جماعت بودن حتی عدالت نیاز ندارد، حتی حلالزاده بودن نیاز ندارد.
ما گفتیم اهل سنت بابی دارند به نام «باب الصلاة خلف ولد الزنا» که گفتند مانعی هم هم ندارد. اگر یک نفر حتی ولد الزنا هم بود شما میتوانید پشت سر او نماز بخوانید. اگر شخص عادل هم نبود میتوان پشت سرش نماز خواند. فقط قرائتش درست باشد.
پس این ولیعهدی را ثابت نمیکند. ضمن اینکه عرض کردیم طبق روایتی که دارند پیامبر خودش را رساند و با سختی هم که شده آمد و نماز خواند.
بنابراین این فعلی که شما می گویید در تناقض با آن قول پیامبر است اگر بخواهد امیرالمؤمنین را به عنوان امام اعلام کند با این فعل در تناقض است، این فعل اصلاً آن که شما می گویید نیست. اصلاً آن که شما میگویید قابل اثبات نیست و جایگاهی ندارد.
بر فرض اگر هم میبود و اگر هم میخواست چنین چیزی باشد، این قول پیامبر که امیرالمؤمنین را در غدیر خم و جاهای دیگر اعلام کردند و میخواستند در وصیت هم بیاورند نسبت به آن چه میشود؟! این نسخ کننده و ناسخ آن میشود و در تناقض با آن نیست.
بر فرض در ذهن این بوده که این شخص برای نماز جماعت خوب است. حالا برای چیز دیگر هم خیر، زیرا ایشان میگوید: مسئولیتهای مهم را واگذار میکند!!
آخرین مسئولیت مهمی که پیامبر به ابوبکر واگذار کرد، این بود که تو برو آیات برائت را به مشرکین ابلاغ کن. وسط مسیر وحی نازل شد، جبرئیل نازل شد و گفت خدای متعال میفرماید:
«أنت أو رَجُلٌ مِنْک»
یا خودت باید بروی این آیات را برای مردم بخوانی یا یک مردی که از جنس تو هست.
مسند الإمام أحمد بن حنبل، اسم المؤلف: أحمد بن حنبل أبو عبدالله الشیبانی، دار النشر: مؤسسة قرطبة – مصر، ج 1، ص 151، ح 1296
و پیغمبر اکرم بلافاصله امیرالمؤمنین را فرستاد و فرمود: برو سر راه از ابوبکر بگیر و ابوبکر برگردد و تو برو. امیرالمؤمنین به دستور پیغمبر اکرم از ابوبکر گرفت، ابوبکر هم برگشت و اعتراض کرد که چرا پیامبر چنین دستوری داده است.
پیغمبر اکرم هم فرمود که خدای متعال فرموده است. این پست مهم و مسئولیت مهم این بود که چند آیه تحت عنوان آیات برائت قرار بود ابلاغ بشود. خدای متعال فرمود: این آیات برائت باید از او گرفته شود. ابوبکر در راه بود و آیات از او گرفته شد.
خدای متعال نفرمود حال که ابوبکر رفته است بگذار برود، بد میشود و در ذوقش میخورد!! شاید هم همین ملاحظه وجود داشته است که اینها نماز جماعتی که نخواند پیامبر خودش را رساند. آمده بودند و گفته بودند:
«مُرُوا أَبَا بَکرٍ فَلْیصَلِّ بِالنَّاسِ»
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د.
یعنی عایشه آمد از طرف پیغمبر اکرم و گفت که پیامبر اکرم میفرماید بگویید ابوبکر نماز بخواند. آن زمان هیچی نبوده و الآن دارد میشود قرینه بر خلافت و ولیعهدی!! اگر آیات را رسانده بود چه اتفاقی میافتاد؟! آیات را نرسانده است!! آیا یک کار مهمی در اختیار اینها قرار دادند؟!
مجری:
این کار به نتیجه و سرانجام نرسیده است که به خاطر آن استناد کرده است.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
بله، راحت می گویند ولایتعهدی. حال در مورد امیرالمؤمنین که واقعه غدیر خم بوده است، یوم الدار بوده است، این همه زمانها بوده است اما می گویند که قرینهای برای این وجود ندارد که پیامبر میخواست علی بن أبی طالب را اعلام کند!!
مجری:
خیلی ممنون. ما یک بخشی را ببینیم، مجدد برگردیم و در خدمت شما هستیم. سپاسگزاریم از شما بینندههای عزیز. همکاران من یک بخشی را آماده کردند. این بخش را میبینیم، مجدد برمی گردیم و در خدمتتان هستیم.
خیلی ممنونیم از همراهیتان و جا دارد یک بار دیگر تسلیت عرض کنیم فرارسیدن ایام رحلت جانسوز پیغمبر اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) و شهادت امام حسن مجتبی (علیه السلام) و شهادت امام رضا (علیه السلام) را خدمت همه شما بینندههای عزیز.
امیدوارم که اگر ان شاءالله به زیارت امام رضا (علیه السلام) مشرف شدید و سعادت پیدا کردید زیارت کنید ما را از دعای خیرتان فراموش نکنید.
ما در خدمت شما هستیم. امیدوارم که تا پایان برنامه همراه ما باشید. قرار شد کلیپی را باهم ببینیم و ان شاءالله بعد از آن پاسخ جناب استاد را بشنویم. این بخش را ببینیمان شاءالله در خدمت شما هستیم.
آقای ترشابی:
نکته بعدی اینکه شما مدعی هستید که پیامبر در یوم الدار در سال سوم بعثت امامت علی را اعلام کرده بود، در غدیر خم اعلام کرده بود و در دهها جای دیگه اعلام کرده بود.
بعد از اینکه در دهها جا و جاهای مختلف اعلام کرده بود، اصلاً بگویید فلسفه بعثت، فلسفه خلقت و فلسفه اعلان امامت الهی علی بن ابی طالب هست. اگر در جاهای دیگر اعلام کرده بود چه نیازی بود که اینجا بگوید؟!
شما می گویید در غدیر اعلام کرده بود. در غدیر که به تعبیر شما در میان ده ها هزار نفر اعلام کرده بود و همه انکارش کردند، الان پیامبر اکرم میخواهد در میان پنج نفر اعلام کند؟! این منطقی نیست!!
مجری:
با همدیگه مشاهده کردیم و کلیپ را دیدیم. ان شاءالله پاسخ جناب استاد را هم میشنویم. جناب استاد در خدمت شما هستیم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
یکی از دلایلی که ایشان میخواست بیاورد مبنی بر اینکه ماجرای قلم و دوات و حدیث قرطاس ربطی به امیرالمؤمنین (سلام الله علیه) ندارد و پیامبر امامت ایشان را نمیخواستند بفرمایند این است که بنا بر نظر شیعه در جاهای مختلف حضرت امامت امیرالمؤمنین را اعلام کردند.
در یوم الدار، در غدیر خم و دیگر قضایا ماجرای امامت امیرالمؤمنین مطرح شده بود. دیگر چه نیازی بود پیغمبر اکرم اینجا اعلام کنند؟! دیگه این کار، کاری هست که مورد نیاز نبوده است!!
خوب اینکه مورد نیاز بوده یا نبوده را چه کسی باید تشخیص بدهد؟! شما باید تشخیص بدهید آقای ترشابی؟! یعنی پیامبر اکرم العیاذ بالله صلاح امت را نمیدانند و متوجه نمیشوند و شما مطلب را متوجه میشوید؟!
ما گفتیم به یک معلم خبره صددرصد مسلط و وارد یک نفر که از بیرون دارد نگاه میکند و 1400 سال بعد دارد نگاه میکند و با ویژگیهای فکری خودش دارد نگاه میکند و میخواهد به نفع خودش صحبت کند، میگوید که آقای معلم چرا دوباره این حرف را تکرار میکنی؟! چرا بار سوم اعلام میکنی؟! قرآن کریم در سوره الرحمن بارها و بارها میفرماید:
(فَبِأَی آلاءِ رَبِّکما تُکذِّبان)
پس کدامین نعمتهای پروردگارتان را تکذیب میکنید شما ای گروه انس و جن؟
سوره الرحمن (55): آیه 13
خدایا! بابا فهمیدیم. یک بار از نماز گفتی، دوبار از نماز گفتی، چقدر تکرار میکنی؟!
(وَ أَقِیمُوا الصَّلاةَ)
و نماز را بپا دارید.
سوره بقره (2): آیه 43
چقدر از توحید می گویی!! یکتا پرست باشید، یکتا پرست باشید. یک بار کفایت میکند. اگر یک بار کفایت میکند، آنجا هم یک بار کفایت میکند.
در حالی که میگوید این مطلبی که گفتم با آن مطلب مکمل هم هستند. این مطلبی که گفتم نسبت به آن مطلب تأکید همدیگر هستند.
اگر مسئله یک مسئله مهمی بود این با تاکید حل میشود و نیاز به تاکید دارد، ولی اگر مسائل مهمی نیست که مهم نیست. اینکه پیامبر صلاح میدانند یک امری را تاکید کنند نشانگر اهمیت آن است.
مسئله امامت این همه گفته شد. پیامبر اکرم در غدیر هم خطبه خواندند، هم سؤال کردند:
«الست اولی بکم من انفسکم قلنا بلی یارسول الله»
البدایة والنهایة، اسم المؤلف: إسماعیل بن عمر بن کثیر القرشی أبو الفداء، دار النشر: مکتبة المعارف – بیروت، ج 7، ص 350، باب حدیث غدیر خم
پیغمبر اکرم هم خطبه خوانده است، هم اعتراف گرفته است، هم بعد گفته بیایید بروید بیعت کنید و بیعت کردند، هم گفته به عنوان امیرالمؤمنین سلام بدهید، اما چون مسئله یک مسئله مهمی هست نیاز به تأکید هست.
بنابراین این حرف، حرف بیهوده و باطلی است. شما نمیتوانی برای پیغمبر اکرم تعیین تکلیف کنی و بگویی که چرا پیامبر دو بار یا سه بار یا پنج بار در رابطه با یک مطلبی گفتند.
این در سیره پیامبر و پیامبران و اولیاء الهی وجود دارد. اصلاً خدای متعال صد و بیست و چهار هزار پیامبر برای همین آورده است که اینها بگویند و تأکید کنند.
(فَذَکرْ إِنْ نَفَعَتِ الذِّکری)
پس تذکر ده اگر تذکر مفید باشد.
سوره أعلی (87): آیه 9
و:
(وَ ذَکرْ فَإِنَّ الذِّکری تَنْفَعُ الْمُؤْمِنِین)
و پیوسته تذکر ده، زیرا تذکر برای مؤمنان سودمند است.
سوره ذاریات (51): آیه 55
تذکر دادن و دائماً گفتن برای مؤمنین در امور ساده و عادی نفع دارد، چه رسد در یک امر مهمی که باید مشخص باشد و واضح باشد و تبیین شود. من در خدمت شما هستم.
مجری:
ممنونیم از شما. بخش بعدی را من ببینیم و مجدد برگردیم در خدمتتان هستیم.
آقای ترشابی:
نکته بعدی علی بن ابیطالب (رضی الله تعالی عنه) در طول حیاتش در 30 سال زمانی که ابوبکر به خلافت رسید، عمر به خلافت رسید، عثمان به خلافت رسید معاویه با ایشان اختلاف پیدا کرد و جنگ جمل اتفاق افتاد، جنگ نهروان اتفاق افتاد.
در تمام این موارد اگر پیامبر میخواست که کتابی بنویسد و به امامت علی اشاره کند علی بن أبی طالب از آن استدلال میکرد و میگفت: ایها الناس! دیدید که پیامبر میخواست آنجا امامت من را بنویسد و نگذاشتند؟!! در نتیجه علی بن أبی طالب به چیزی استدلالی نکرده و شما اشتباه میکنید.
مجری:
این ادعا را هم ملاحظه فرمودید. مجدد جناب استاد پاسخ خواهند داد.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
خیلی نکته جالبی است. نمیدانم متوجه آن ظرافت در پیچاندن و دور زدن مطلب شدید یا خیر! امیرالمؤمنین بارها و بارها در صحبتهای خودشان مناشده و احتجاج کردند به غدیری که 110 هزار نفر در آنجا بودند.
حضرت بارها به غدیری استدلال کردند که هم آمدند بیعت کردند، به غدیری که در روایت خود اهل سنت آمده است:
«فقال عمر بن الخطاب بخ بخ لک یا بن أبی طالب أصبحت مولای ومولی کل مسلم»
تاریخ بغداد، اسم المؤلف: أحمد بن علی أبو بکر الخطیب البغدادی، دار النشر: دار الکتب العلمیة - بیروت -، ج 8، ص 289، ح 4392
قبول نمیکنند، نمیپذیرند و حاضر نمیشوند بپذیرند. بعد سؤال و اشکال ایشان این است که اگر پیامبر منظورش امیرالمؤمنین بود، چرا امیرالمؤمنین به اتفاقی که نیفتاده است استدلال نکردند؟!
یعنی وصیت نوشته نشده است؟! خیلی جالب است. وصیت نوشته نشده است. توقع داشتند امیرالمؤمنین بیاید و بگوید: ای مردم! دیدید پیغمبر اکرم میخواست برای من وصیت بنویسد و ننوشت و نگذاشتند!! منظور پیغمبر من بودم.
انتظار داشتند امیرالمؤمنین به آن احتجاج کند، به اینکه نگذاشتند!! مردم نخواهند گفت که خداوند خیرت بدهد! ما غدیر به آن بزرگی را حاضر نیستیم بپذیریم که با چشم دیدیم و پیغمبر اکرم گفت و شنیدیم و همه نوشتیم؟!
حالا الان شما توقع داری که بپذیریم که پیغمبر اکرم میخواست وصیت بنویسد و اسم مرا میخواست بنویسد، ولی نگذاشتم!!
این آقای ترشابی خیلی دانشمند و همه چیز فهم است!! اتفاقی که نیفتاده را مطرح میکند و میگوید: چرا امیرالمؤمنین به آن وصیتی که پیامبر میخواست بنویسه و ننوشت استدلال و استناد نکرد؟!!
واقعاً اینجا آدم باید متوجه شود که چقدر اینها حق و حقیقت و یک روایتی که این همه تکرار شده و این همه در رابطه با آن توضیح داده شده و این همه برنامه در رابطه با آن بوده و ما برنامه رفتیم و استاد قزوینی رفتند چنین حرف سخیفی میزند!!
چرا امیرالمؤمنین نیامده بعداً بگوید که ببینید من همان کسی بودم که پیامبر میخواست بنویسد و نگذاشتند!! من دیگر عرضی ندارم.
مجری:
حتماً آقای ترشابی متوجه شدند، قدری تحمل کنید. بخش بعدی را مجدد ببینیم.
آقای ترشابی:
«ابن عباس (رضی الله تعالی عنه)» که راوی این حدیث هست و در واقع معتقد است که مصیبتی اتفاق افتاده است چون صحابه در نزد پیامبر اختلاف کردند و نگذاشتند مطلبی نوشته شود.
بازهم خود «عبدالله بن عباس (رضی الله تعالی عنه)» استدلال نکرد که در این حدیث و در این مورد رسول الله (صلی الله علیه و آله و سلم) میخواست امامت الهی علی بن ابی طالب و فرزندانش را بنویسد.
مجری:
این هم یک بخش دیگر و همچنان پاسخ جناب استاد را داریم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
اینجا باز ادامه همان حرف را به نوع دیگری مطرح میکند که میگوید: «ابن عباس» مگر انقدر ناراحت نبود و دائماً میگفت:
«إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ کتَابِهِ»
الجامع الصحیح المختصر، اسم المؤلف: محمد بن إسماعیل أبو عبدالله البخاری الجعفی، دار النشر: دار ابن کثیر, الیمامة - بیروت - 1407 - 1987، الطبعة: الثالثة، تحقیق: د. مصطفی دیب البغا، ج 1، ص 54، ح 114
پس چرا به این مسئله در ولایت امیرالمؤمنین استدلال نکرد؟! باز جواب همان است. آخه اتفاقی که نیفتاده و نگذاشتند که حضرت بنویسند را چطور مطرح کنند؟!!
اگر آن هدف پیغمبر تحقق پیدا کرده بود و مسئله غیر ولایت امیرالمؤمنین بود یا آن وصیتهایی که مطرح میکنند بود، دیگر برای چه باید تا آخر عمر گریه کنند؟! همین که همین که دارد خلافت خلیفه اول را میبیند بازهم گریه میکند و میگوید:
«إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ کتَابِهِ»
مصیبت همه مصیبت آنجایی بود که نگذاشتند پیامبر وصیت خود را بنویسد.
خلافت عمر بن خطاب میشود، باز «ابن عباس» میگوید:
«إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ کتَابِهِ»
و دوباره گریه میکند به طوری که نقل میکنند همه محاسنش خیس میشد. وقتی خلافت عثمان میشود، باز «ابن عباس» میگوید:
«إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ کتَابِهِ»
همیشه میگفت مصیبت کل مصیبت! بعد شما توقع دارید که کسی مثل «ابن عباس» بگوید که آنجا پیامبر میخواست اسم امیرالمؤمنین را بگوید و نگذاشتند بعد به این استدلال کند!
در این صورت هم می گویند که حالا نگذاشتند. اگر پیغمبر اکرم نوشته بود و ما نوشته را میدیدیم میشد کاری کرد، اما حالا که نوشته را ندیدیم.
نکته دیگر اینکه آیا واقعاً انقدر فضا راحت بود که «ابن عباس» بیاید مثلاً این حرفا را بزند و این مسائل را مطرح کند و اسم بیاورد؟!
«ابن عباس» در دوره معاویه تفسیر قرآن میگفت. هر آیهای را که میگفت، میگفتند: این آیه را نگو چون تفسیر این آیه را گفتی و گفتی تفسیرش علی بن ابیطالب است. یک آیه دیگر بگو!
اصلاً بگویید که قرآن را تفسیر نکنید دیگر! اصلاً قرآن نخوان چون هرجای قرآن را بخوانم یک جا به امیرالمؤمنین مربوط میشود. پس اصلاً قرآن نخوان!
در خصوص اینکه چرا ابن عباس استدلال نکرد، کجا استدلال کند؟! چطور استدلال کند؟! استدلالش این است که در کتاب «صحیح مسلم» با امیرالمؤمنین پیش خلیفه دوم رفتند و خلیفه دوم به ایشان گفت که پیامبر از دنیا رفت. ابوبکر گفت:
«أنا وَلِی رسول اللَّهِ فَجِئْتُمَا تَطْلُبُ مِیرَاثَک من بن أَخِیک وَیطْلُبُ هذا مِیرَاثَ امْرَأَتِهِ من أَبِیهَا فقال أبو بَکرٍ قال رسول اللَّهِ ما نُورَثُ ما ترکنا صَدَقَةٌ فَرَأَیتُمَاهُ کاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا»
چهار ویژگی «کاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا» را برایش قائل بودید. باز وقتی ابوبکر از دنیا رفت من گفتم:
«وأنا وَلِی رسول اللَّهِ وَوَلِی أبی بَکرٍ فَرَأَیتُمَانِی کاذِبًا آثِمًا غَادِرًا خَائِنًا»
صحیح مسلم، اسم المؤلف: مسلم بن الحجاج أبو الحسین القشیری النیسابوری، دار النشر: دار إحیاء التراث العربی - بیروت، تحقیق: محمد فؤاد عبد الباقی، ج 3، ص 1378، ح 1757
یعنی عمر بن خطاب به صراحت دارد میگوید که «ابن عباس» نظرش در رابطه با عمر بن خطاب این بود که او دروغگو و کاذب و خائن و گناهکار و اهل غدر و نیرنگ هست.
این صریح قول و نگاه «ابن عباس» است. آیا به او توجه کردند و مورد قبول واقع شد؟! آیا مردم به حرف او تغییراتی ایجاد کردن که حالا بگوید که پیامبر میخواست وصیت برای امیرالمؤمنین بنویسد و نگذاشتند بنویسد!!
او تنها کاری که میتواند کند این است که غصه بخورد و دق کند از اینکه پیغمبر اکرم میخواست برای امیرالمؤمنین وصیت بنویسد و نگذاشتند. او دائماً این مطلب را میگفت.
کسی که باید دوزاریاش بیفتد می افتد و کسی هم که مثل شما دوزاریاش کج باشد و نخواهد بپذیرد، صد بار هم که این را برایش بیاوری باز دو مرتبه میگوید چرا آنجا اینجوری بود؟! چرا مثلاً امیرالمؤمنین نیامد بگوید که این حق من بوده و پیغمبر اکرم در آنجا میخواست بنویسد، اما نشد بنویسد و نگذاشتند بنویسد!!
مجری:
درواقع «ابن عباس» با گریههای خود یک جور اعتراض را دارد!
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
بله، بیان و اعتراض خود را دارد. اگر قرار باشد کسی متوجه شود میشود. آقا این چه ماجرای مهمی بود که تا آخر عمر «ابن عباس» دائماً میگوید:
«إِنَّ الرَّزِیةَ کلَّ الرَّزِیةِ ما حَالَ بین رسول اللَّهِ وَبَینَ کتَابِهِ»
مجری:
خیلی ممنونم. بخش بعدی آماده است. ان شاءالله دوستان پخش کنند تا ببینیم.
آقای ترشابی:
کسانی که شما آخوندها معتقد این هستید که آنها شیعیان علی بودند، طرفدار علی بودند و بعد از پیامبر مرتد نشدند.
افرادی مانند «سلمان» و «ابوذر» و «مقداد» و حضرت فاطمه و علی بن أبی طالب و امام حسن و امام حسین این مجموعه اندک هفت نفر یا نُه نفر چنانچه در روایات آمده است هیچ یک از اینها هم گفتند که امامت الهی علی ابن ابی طالب را پیغمبر اکرم میخواست در آنجا بنویسد؟!
مجری:
این هم بخش بعدی. جناب استاد پاسخ شما را میشنویم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
این هم مانند ادعای قبل که امیرالمؤمنین چرا استدلال نکرد، می گوییم: چیزی که اتفاق نیفتاد، اما آیا واقعاً «سلمان» هیچ چیزی در رابطه با خلافت الهی امیرالمؤمنین نگفته است؟! چرا گفته است!
آیا اینها نیامدند امامت الهی را بگویند؟! امامت الهی را گفتند و به آن مواردی که مردم شنیدند و دیدند استدلال کردند، نه به آن موردی که نگذاشتند!! آنها نگذاشتند که سندی ثبت شود. حالا به سندی که ثبت نشده و در اختیار نیست، «سلمان» بیاید استدلال کند؟!
«سلمان» به مسجد آمد و شروع کرد به دفاع کردن از امیرالمؤمنین وقتی سه روز بیشتر از دفن پیامبر نگذشته بود. «مرحوم طبرسی» در کتاب «الاحتجاج» جلد 1 صفحه 111 مفصل نقل کرده است که «سلمان» به مسجد آمد و شروع کرد به خطبه خواندن و گفت:
«أَلَا أَیهَا النَّاسُ اسْمَعُوا عَنِّی حَدِیثِی ثُمَّ اعْقِلُوهُ عَنِّی أَلَا وَ إِنِّی أُوتِیتُ عِلْماً کثِیراً- فَلَوْ حَدَّثْتُکمْ بِکلِّ مَا أَعْلَمُ مِنْ فَضَائِلِ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع لَقَالَتْ طَائِفَةٌ مِنْکمْ هُوَ مَجْنُون »
ای مردم! بگذارید من حرف بزنم. آمدم برایتان بگویم اگر من هرچه از فضائل علی بن أبی طالب می دانم برای شما بگویم حتماً یک عده از شما می گویید که سلمان دیوانه شده است.
یعنی او اینقدر دارد از علی بن ابی طالب تعریف میکند. بعد میگوید:
«وَ قَالَتْ طَائِفَةٌ أُخْرَی اللَّهُمَّ اغْفِرْ لِقَاتِلِ سَلْمَانَ»
گروه دیگری خواهید گفت: خداوند خیر بدهد کسی که سلمان را کشت!
کنایه از این است که یک عده شما میگویید «سلمان» مجنون است و عده دیگری هم می گویید که «سلمان» باید کشته شود!! یکی او را خلاص کند که دارد حرفهای نامربوط میزند. بعد شروع کرد و گفت:
«أَلَا إِنَّ لَکمْ مَنَایا تتبعها بَلَایا أَلَا وَ إِنَّ عِنْدَ عَلِی ع عِلْمَ الْمَنَایا وَ الْبَلَایا»
سپس می نویسد:
«وَ مِیرَاثَ الْوَصَایا وَ فَصْلَ الْخِطَابِ»
میراث وصایا از انبیاء الهی دست علی بن أبی طالب است، فصل الخطاب علی بن أبی طالب است.
«وَ أَصْلَ الْأَنْسَابِ عَلَی مِنْهَاجِ هَارُونَ بْنِ عِمْرَانَ مِنْ مُوسَی ع»
در ادامه می نویسد:
«إِذْ یقُولُ لَهُ رَسُولُ اللَّهِ ص أَنْتَ وَصِیی فِی أَهْلِ بَیتِی وَ خَلِیفَتِی فِی أُمَّتِی وَ أَنْتَ مِنِّی بِمَنْزِلَةِ هَارُونَ مِنْ مُوسَی»
الإحتجاج علی أهل اللجاج، نویسنده: طبرسی، احمد بن علی، محقق / مصحح: خرسان، محمد باقر، ج 1، ص 111، باب احتجاج سلمان الفارسی رضی الله عنه «1» فی خطبة خطبها بعد وفاة رسول الله ص علی القوم
او شروع به گفتن کرد آنچه که مردم شنیده بودند، دیده بودند، میدانستند و نمیتوانستند بگویند سلمان اینها چیست که داری می گویی را گفت. چه برخوردی با او کردند؟! جریان خلافتی که غصب خلافت امیرالمؤمنین کرد.
«سلمان» پیرمرد را کتک زدند. «سلمان» بر اساس روایات حتی تا بالای 300 سال سن داشت و از معمرین است. «سلمان» پیرمرد را در مسجد پیغمبر کتک زدند! او داشت روایت پیغمبر را میخواند که او را کتک زدند و بیرون پرت کردند!!
«سلمان» را با کتک بیرون کردند، بعد شما می گویی «سلمان» میآمد به مردم میگفت: ای مردم! پیغمبر اکرم قرار بود وصیت بنویسد، اما نگذاشتند وصیت بنویسد. چه چیزی به او میگفتند؟!
حرفهایی که شنیده بودند و برخی از آنها واقعیت بود و اتفاق افتاده بود، مقابلش دستگاه خلافت کتکش زد و بیرون پرتش کردند. بعد حالا میآمد میگفت که پیغمبر اکرم قرار بود وصیت بنویسد و ننوشت و آن وصیت حضرت علی بود. کسی این را نمیپذیرفت و قبول نمیکرد. اینکه می گویند:
«ارْتَدَّ النَّاسُ بَعْدَ النَّبِی إِلَّا ثَلَاثَةَ نَفَرٍ: الْمِقْدَادُ بْنُ الْأَسْوَدِ وَ أَبُو ذَرٍّ الْغِفَارِی وَ سَلْمَانُ الْفَارِسِی»
بحار الأنوار، نویسنده: مجلسی، محمد باقر بن محمد تقی، محقق / مصحح: جمعی از محققان، ج 34، ص 274، ح 1017
که در روایت شیعی هم داریم، بله خیلی از اینها از مدار حق خارج شدند و نکث پیمان کردند و پیمان غدیر را شکستند. آنها که واقعاً ماندند و امیرالمؤمنین فرمودند که صبح با سر تراشیده بیایید چند نفر بودند.
در روایات مختلف آمده به عدد انگشتان دست یعنی تعداد کم بودند که بعضی از روایات از آنها اسم بردند: «سلمان» و «مقداد» و «ابوذر» بودند.
کسانی که پای کار ایستاده بودند همه آمدند از ولایت الهی امیرالمؤمنین گفتند و همه استدلال کردند، ولی به این که تو می گویی استدلال بکن اگر استدلال نشد علتش این بود که این واقعهای است که نگذاشتند تحقق پیدا کند و آنها نگذاشتند تحقق پیدا کند که سند دست «سلمان» و «مقداد» نیفتد.
آنها میدانستند که اگر اینها وصیت پیغمبر داشته باشند، دست میگیرند و داخل مسجد پیغمبر میروند و بالا میآورند و میزنند در صورت اینها. به خاطر همین نگذاشتند و مانع شدند.
مجری:
خیلی ممنونم. بخش بعدی را ان شاءالله با هم ببینیم.
آقای ترشابی:
مطلب بعدی این هست که آیا پیامبر قبل از این امامت الهی علی بن أبی طالب را تبلیغ کرده بود یا تبلیغ نکرده بود. شما نمیتوانید دلیل صریحی بیاورید که پیامبر قبل از این ماجرا امامت الهی علی بن ابی طالب را تبلیغ کرده باشد. هرگز!
در نتیجه اینجا هم که شما می گویید میخواست تبلیغ کند نگذاشتند. در نتیجه پیامبر چرا نسل نصب دین را تبلیغ نکرد؟! آیا به اسلام خیانت کرد؟! آیا به دین خیانت کرد؟! مگر نه این هست که خدا به پیغمبر اکرم دستور داده بود:
(یا أَیهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ وَ اللَّهُ یعْصِمُک مِنَ النَّاس)
ای پیامبر آنچه از طرف پروردگارت بر تو نازل شده است کاملاً (به مردم) برسان و اگر نکنی، رسالت او را انجام ندادهای.
سوره مائده (5): آیه 67
آیا پیامبر خیانت کرد؟! آیا پیامبر رسالت الهی را کامل نکرد؟! آیا امامت الهی علی بن ابی طالب (رضی الله تعالی عنه) و فرزندانش را اعلام نکرد؟! خدا به پیغمبر اکرم دستور داده بود که اعلام کند و ایشان اعلام نکرد. در نتیجه پیامبر اکرم متهم به خیانت میشود!!
مجری:
بسیار عالی، استاد پاسخ بخش بعدی را بفرمایید.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
ایشان میخواهد شیعه را با این چالش مواجه کند که اگر قرار بود پیامبر ابلاغ کند و ابلاغ نکرد که العیاذ بالله پیامبر خیانت کرده است. پس نباید امامت الهی در کار باشد که پیامبر به وظیفهاش عمل نکرده است. مگر خداوند به پیامبر نگفت:
(بَلِّغْ ما أُنْزِلَ إِلَیک مِنْ رَبِّک وَ إِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَما بَلَّغْتَ رِسالَتَهُ)
در مقابل حرف ما چیست؟! ما می گوییم اتفاقاً پیامبر ابلاغ کرد و بیان کرد، اما مردم تمرد کردند.
ببینید ما دو تا راه داریم. یا باید بگوییم که پیامبر امت را رها کرد و 23 سال زحمت کشید، بعد گفت: بروید خودتان انتخاب کنید. نتیجه چه شد؟! خروجی آن اختلافات و درگیری و نزاع و جنگهایی که اتفاق افتاد شد.
یا باید بگوییم که پیامبر کسی را معین کرد که اگر به حرف او گوش میکردند و حرف پیامبر را اطاعت میکردند، نتیجه و خروجی آن این میشد که اینها امور دنیایشان سامان پیدا میکرد و الان شاهد این همه اختلافات نبودیم.
ایشان به جای اینکه آن سمت را بپذیرد و بگوید که پیامبر گفت و صحابه تبعیت نکردند، یعنی پیامبر را در این حالت بیخیالی و بیتفاوتی نسبت به امت معرفی میکنند.
وقتی یک پدر میخواهد از خانوادهاش فاصله بگیرد فکر همه چیز را میکند و حساب همه چیز را میکند. پدر با خود فکر میکند که اگر من از این سفر برنگشتم یا اگر اتفاقی افتاد چه اتفاقی میافتد؟!
بعد پیامبر که میداند و خودش فرموده قرار است من از بین مردم بروم و میداند که این اختلافات و درگیری ایجاد میشود، به مردم نمیگوید چیکار کنید؟!
اینها می گویند که پیامبر کسی را انتخاب نکرد تا خود مردم انتخاب کنند. پیامبر اکرم نباید همین را با مردم تمرین میکرد؟!
یک بار به مردم میگفت: ای مردم! من از مدینه بیرون میروم تا شما خودتان یک نفر را انتخاب کنید که یک روز حاکم باشد ببینم چه کسی را انتخاب میکنید. پیغمبر اکرم همه جا خودش مشخص کرده است، همه جا خودش معین کرده است.
وقتی می گویند قرار است زلزله بیاید مانور بدهید. پیغمبر اکرم یک بار مانور اینکه اگر من نبودم شما چیکار میکنید را نداد، بلکه همیشه خودش کسی را معین کرده و به هیچکس هم اجازه نداده است در قصه انتخاب کردن کسی دخالت کند.
به جای اینکه ما بیایم پیامبر را از بیخیالی و بیتفاوتی و رها کردن امت تبرئه کنیم، بگوییم پیامبر میخواست اعلام کند و میخواست مردم به سمت امیرالمؤمنین بروند و ولایت امیرالمؤمنین را بپذیرند.
پیغمبر اکرم در جاهای مختلف اعلام کرد و نپذیرفتند. یک جا هم میخواست اعلام کند که اصلاً نگذاشتند اعلام کند. اصلاً در قصه وصیت نگذاشتند پیغمبر اکرم اعلام کند. خود این نشان میدهد که چقدر مخالف بودند، چقدر مقابل بودند، چقدر حاضر نبودند اطاعت کنند.
اینجا ما باید صحابه را متهم کنیم یا پیغمبر را متهم کنیم؟! ما باید پیغمبر را تبرئه کنیم و بگوییم که پیغمبر اکرم دین را به امان خدا ول نمیکند، بلکه وظیفه رسالت خود را انجام میدهد و خدا هم دستور داده است که باید انجام بدهد.
پس العیاذ بالله پیامبر خیانت نکرده است طوری که ایشان میگوید. پس چه اتفاقی افتاده است؟! پیامبر یا گفته و مردم تمرد کردند که تمردهایش فراوان ادله دارد و نمونه دارد یا پیامبر میخواست بگوید و بنویسد در مثل ماجرای قرطاس که نگذاشتند بنویسد.
ما باید اینطرف را متهم کنیم. ما به جای اینکه پیامبر را متهم کنیم یا در واقع به حضرت اتهامی وارد کنیم، بیاییم بگوییم افراد و فراوان در فراوان مواردی داریم که این عدم تبعیت از پیامبر از جانب صحابه متاسفانه اتفاق افتاده است.
این واقعیت تاریخی را برای چه کتمان کنیم؟! برای اینکه برای صحابه بد میشود. ملاحظه کنید من عبارتی را به شما نشان شما بدهم.
کتابی است به نام «مفتاح الجنة فی الإحتجاج بالسنة» اثر آقای «جلال الدین سیوطی» صاحب تفسیر معروف «در المنثور» از علمای بزرگ اهل سنت متوفای 911 هجری.
اصلاً موضوع کتاب این است که ما باید به احادیث پیامبر استناد کنیم و از روایات استفاده کنیم. یعنی:
«حسبنا کتاب الله»
اصلاً اشتباه است و ضد مرام و مکتب دین اسلام است. حال آن بحث جدایی دارد که مطرح کردید، اما نسبت به همین قصه که «حسبنا کتاب الله» را در مقابل کلام پیامبر مطرح میکند به خود عمر وقتی می گویند که «حسبنا کتاب الله» را بپذیر یک جایی دعوا میشود.
میان عمر و کسی حرف میشود. طرف دائماً روایت میآورد، بعد یک نفر گفت: نمیخواهد روایت پیغمبر اکرم را بخوانی.
«أنهم کانوا یتذاکرون الحدیث»
طرف مقابل دائماً روایت میآورد.
«فقال رجل دعونا من هذا وجیؤنا بکتاب الله»
یک نفر گفت: نمیخواهد روایت پیغمبر اکرم را بخوانی، برای ما از کتاب خدا دلیل بیاور.
«فقال عمر إنک أحمق أتجد فی کتاب الله الصلاة مفسرة أتجد فی کتاب الله الصیام مفسرا»
تو خیلی انسان احمقی هستی! آیا در قرآن کریم نماز با این شکلی که میخوانی کامل آمده است؟! آیا در قرآن روزه به صورت کامل توضیح داده شده است؟!
«إن القرآن أحکم ذلک والسنة تفسره»
قرآن حکم را بیان میکند و سنت تفسیر میکند.
مفتاح الجنة فی الاحتجاج بالسنة، اسم المؤلف: عبد الرحمن بن أبی بکر السیوطی، دار النشر: الجامعة الإسلامیة - المدینة المنورة - 1399، الطبعة: الثالثة، ج 1، ص 59، باب بسم الله الرحمن الرحیم
اینجا سوالی مطرح میشود. آقای ترشابی عمر بن خطاب میگوید: اگر کسی گفت «حسبنا کتاب الله» این لقب هست، این ویژگی هست، این حرف نامربوط دارد می زند.
بعد شما دفاع میکنید و می گویید که اتفاقاً حرف خوبی زده است. به جای اینکه بگویند کار پیامبر درست بود و اینها اشتباه کردند کلام پیغمبر اکرم را قطع کردند و نگذاشتند پیامبر بنویسد، اما میآیند دفاع را آن طرفی میکنند و در واقع اتهام را به سمت پیامبر میبرند.
مجری:
خیلی ممنونیم. فکر میکنم بخش پایانی باشد. باهم ببینیم، بازهم برگردیم در خدمتتان هستیم.
آقای ترشابی:
بعد از این ماجرا پیامبر اکرم چند روز زنده بودند. این ماجرا در روز پنجشنبه اتفاق افتاده است. پنجشنبه، جمعه، شنبه، یکشنبه و دوشنبه. چهار یا پنج روز نبی اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) زنده بودند به اتفاق تاریخ پیامبر روز دوشنبه فوت کرده است.
این ماجرا هم در روز پنجشنبه بوده است که «ابن عباس» نقل کرده است و پیامبر اکرم بعد از آن چهار یا پنج روز زنده بوده است.
آیا در این چهار یا پنج روز اگر قرار بود خلافت و امامت علی بن أبی طالب را بنویسد و امر مهمی بود، بخشی از دین بود، اصلی از اصول دین بود، چرا ننوشت؟! چرا صدا نکرد؟! چرا علی بن أبی طالب را نگفت بیا این کار را انجام بده؟!
مجری:
خیلی ممنون از همراهیتان، بخش پایانی و کلیپ پایانی را مشاهده فرمودید. پاسخ استاد را با همدیگر بشنویم.
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
ایشان یک استدلال دیگر اینجا مطرح کردن که اگر پیغمبر اکرم میخواست خلافت امیرالمؤمنین را بگوید، پنجشنبه بوده است که به قضیه یوم الخمیس معروف است. چرا جمعه نگفت؟! شنبه نگفت؟! یکشنبه نگفت؟! تا دوشنبه چند روز وقت بود!!
پاسخش خیلی روشن است. اگر پیغمبر اکرم روزهای دیگه هم میخواست بفرماید بازهم مانع میشدند. کسی که در جمع 40 نفری گفت و مانع شد و نگذاشت و گفت:
«إن الرجل لیهجر»
و:
«إِنَّ النبی قد غَلَبَ علیه الْوَجَعُ»
اگر موقع دیگهای هم میخواست انجام بدهد انجام میداد. نکته دوم اینکه این جمع 30 یا 40 نفری که بزرگان صحابه در آنجا بودند، پیامبر اکرم اینها را بیرون کرد و فرمود: بلند شوید و از پیش من بروید. آیا همه اینها دومرتبه بلند میشدند و بیایند؟!
اگر پیامبر میخواست در جمع این تعداد آدم نگوید و در جمع پنج نفر آدم بگوید، آیا بقیه نمیگفتند تا وقتی که ما بودیم که پیامبر ننوشت و نگذاشتند بنویسد و تمام شد. حالا این نامه از کجا آمده است؟! این وصیت از کجا آمده است؟!
یعنی باز خود آن اختلاف بیشتر بود و انکار میکردند. آنها میگفتند که ما آنجا بودیم و پیغمبر اکرم چیزی نگفت. اگر میخواست دوباره بگوید، 10 دقیقه بعد دوباره میگفت. پیغمبر اکرم نگفت و ما را بیرون کرد. حالا شما الان چه کسانی پیش پیغمبر بودید که نوشت؟!
پیامبر اکرم خودش هم که نمیخواهد بنویسد، بلکه میخواهد بگوید و یک نفر مثلاً امیرالمؤمنین بنویسد. حالا وصیتی را با دست خط امیرالمؤمنین میآورند و می گویند که این وصیت پیغمبر است. باز اینها رد میکردند.
اگر هم قرار بود دوباره این جمع پیش پیغمبر اکرم بروند که دوباره همان مانع و دوباره نزاع و دعوا و سروصدا بلند میشد و دوباره پیغمبر اکرم میفرمودند که بلند شوید بیرون بروید.
نکته دیگر اینکه خلیفه دوم اعتبار وصیت پیغمبر اکرم را با حرفی که زد از بین برد، زیرا گفت: این حرفی که پیامبر اکرم میزند از روی درد می زند و العیاذ بالله دارد هذیان میگوید.
حال اگر پیغمبر اکرم شنبه هم مینوشتند وصیت حضرت را زیر سؤال میبردند. با توجه به اینکه حال پیغمبر اکرم روز به روز بدتر میشد. صحابه میگفتند پنجشنبه که ما بودیم درد بر پیغمبر اکرم غلبه کرده بود و حرفش اثری نداشت و وصیتش فایدهای نداشت.
آیا اگر پیغمبر اکرم شنبه وصیت را نوشته باشد همه قبول میکنند و می گویند که پیغمبر اکرم شنبه وصیت خود را نوشت؟!! آیا شنبه حالش خوب بود؟! روز به روز دارد حال پیامبر اکرم وخیمتر میشود. اگر درد غلبه کرده است، روزهای بعد هم این اتفاق افتاده است.
بنابراین اتفاقی که در اینجا افتاد العیاذ بالله بیارزش کردن کلام پیامبر بود، ولی یک عدهای مخالف بودند. عدهای آنجا معتقد بودن پیامبر اکرم:
(وَ ما ینْطِقُ عَنِ الْهَوی إِنْ هُوَ إِلاَّ وَحْی یوحی)
شما ببینید انقدر این نزاع و اختلاف و درگیری در آن جلسه شدید است که زنان پیامبر از پشت پرده می گویند: بگذارید پیامبر اکرم وصیت خود را بنویسد!! پیامبر اکرم یک امری فرموده است، حرف پیغمبر را زمین نزنید.
بعد همین آقا به زنان پیغمبر اکرم پاسخ داد که شما مثل دلباختههای یوسف میمانید. اگر شما زورتان برسد و دستتان برسد روی شانههای پیغمبر اکرم سوار میشوید. حال که پیغمبر مریض شده نشستید دارید گریه میکنید!!!
بعد پیامبر اکرم فرمودند: آنها را رها کن. این زنها از شما بهتر هستند. یعنی این خانمهای پشت پرده متوجهاند که بابا من پیغمبر خدا هستم که دارم به شما دستور میدهم.
لذا میگوید که چرا پیغمبر اکرم روزهای بعد مثل جمعه و شنبه و یکشنبه ننوشت، زیرا دیگر آن نوشتن اثری نداشت.
پیامبر اکرم قرار بود اتمام حجت کند که شما حرف حق گوش نمیدهید و حاضر نیستید اطاعت کنید که انجام شد. بعد هم ما اینجا نشستیم و داریم به خدا دستور میدهیم که خدایا چرا یک آیه دیگر فلان جا نازل نکردی؟! چرا یک بار دیگر روز بدر این کار را نکردی؟! چرا روز حنین آن کار را نکردی؟!
آقای عزیز! ما که نمیتوانیم برای خدا تعیین تکلیف کنیم. پیامبر هم از جانب خدا حرف را میزند و نمیتوانیم تعیین تکلیف کنیم. آن چیزی که ما میتوانیم بگوییم این است که تحلیل کنیم و این تحلیل مطابق با عقل باشد.
یک وصیت نامه از یک نفر میآورند و میگویند این وصیتنامه جعلی است. اگر دومین وصیتنامه را هم بیاورند می گویند جعلی است و اگر سومی را بیاورند هم می گویند جعلی است.
اگر در هفت دادگاه هم ثابت شود که این وصیت نامه واقعی است و حق خود را هم بگیرد و اموالی را هم که طبق این وصیت بوده است بگیرد، باز هم آدمها خواهند گفت که یک جور این وصیتنامه را درست کردند.
مجری:
چون اولی را رد کردند!
حجت الاسلام و المسلمین عباسی:
بله. دیگر وقتی اسم روی وصیتنامه آمد که:
«إِنَّ النبی قد غَلَبَ علیه الْوَجَعُ»
و:
«حَسْبُنَا کتَابُ اللَّهِ»
و:
«إن الرجل لیهجر»
حالا شنبه بنویسد یا یک شنبه بنویسد یا هر موقع میخواهد بنویسد بدتر میشود. هرچقدر جلوتر میرود که بدتر میشود. می گویند پنجشنبه درد غلبه کرده بود طوری که العیاذ بالله هذیان بود. شنبه و یک شنبه دیگر چه جور هست!! این کلام ماست.
مجری:
خیلی ممنونم از شما جناب استاد، استفاده کردیم بهره بردیم. ممنونم از شما، خدا قوت، خسته نباشید. ان شاءالله که همیشه سالم و سلامت باشید، سپاسگزارم.
خیلی ممنونیم از شما بینندههای عزیز. امیدوارم که برنامه مورد توجهتان قرار گرفته باشد. البته قبل از آن باید یک شب بخیر بگویم به آقای ترشابی، ان شاءالله که راحت بخوابند و خواب خوبی داشته باشند.
سپاس از شما که همراه ما بودید. ان شاءالله که بازهم بتوانیم در یک فرصت دیگر و در یک برنامه دیگر در خدمتتان باشیم. ان شاءالله همیشه شاد و سلامت باشید. خدا یار و نگهدارتان.
والسلام علیکم و رحمة الله و برکاته